نقاب

توي صفحهِ ي غريب زندگي همه مون در نقش يك بازيگريم


با هميم تو بازيهاي روزگار از درون هم ولي بي خبريم


همه مون پشت نقاب صورتك هميشه از صبح تا شب قايم مي شيم


واسه پنهون كردن گريه هامون روي قلب و روحمون خط مي كشيم


بهتر به قلبامون دروغ نگيم زندگي هر طور كه باشه مي گذره


منو تو مسافريم تواين روزا مث خورشيد تو نگاه پنجره


توي پشت صحنه دنياي ما خوبي و بدي مي مونه يادگار


زندگي براي ما يه خاطره ست از تموم قصه هاي روزگار

............................................................

هی بازیگر گریه نکن ، ما هممون مثل همیم


صبحا که از خواب پا میشیم ، نقاب به صورت میزنیم


یکی معلم میشه و یکی میشه خونه به دوش


یکی ترانه ساز میشه ، یکی میشه غزل فروش


کهنه نقاب زندگی تا شب رو صورت های ماست


گریه های پشت نقاب مثل همیشه بی صداست


هر کسی هستی یه دفعه قد بکش از پشت نقاب


از رو نوشته حرف نزن رها شو از پیله ی خواب


نقش یک دریچه رو ، رو میله ی قفس بکش


برای یک بار که شده جای خودت نفس بکش


کاشکی میشد تو زندگی ما خودمون باشیم و بس


تنها برای یک نگاه حتی برای یک نفس


تا کی به جای خودمون نقاب ما حرف بزنه


تا کی سکوتو رج زدن نقش نمایش منه


هر کسی هستی یه دفعه قد بکش از پشت نقاب


از رو نوشته حرف نزن رها شو از پیله ی خواب


نقش یک دریچه رو ، رو میله ی قفس بکش


برای یک بار که شده جای خودت نفس بکش


میخوام همین ترانه رو رو صحنه فریاد بزنم


نقابمو پاره کنم جای خودم داد بزنم

ادامه نوشته

هوشمندانه احمق باشيد!

ملانصرالدین هر روز در بازار گدایی می کرد. مردم با نیرنگی،حماقت او دست می انداختند.

دو سکه(یکی طلا و دیگری نقره)به او نشان می دادند؛اما ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد!

این داستان در تمام منطقه پخش شد.هر روز،گروهی زن و مرد می آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و

ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.

تا این که مرد مهربانی از دیدن این صحنه ناراحت شد...

در گوشه میدان به سراغشرفت و گفت:هر وقت دوسکه به تو نشان دادند،سکه طلا را بردار!این جوری هم پول

بیشتری گیرت میاد و هم دیگر دستت نمی اندازند.

ملانصرالدین پاسخ داد:ظاهرا حق با شماست.اما اگر سکه طلا را بردارم،دیگر پول به من نمی دهند تا ثابت

کنند که من احمق تر از آنهایم.شما نمی دانید تا به حال با این کلک چقدر پول گیر آورده ام!

نتیجه:

 اگر کاری که می کنی هوشمندانه باشد،هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند....!

"تو ، تويي؟!"

"امير رضا آرميون"

ادامه نوشته

عجب صبری خدا دارد !

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم.

همان یک لحظه اول ،

که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،

جهانرا با همه زیبایی و زشتی ،

بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،

نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ،

بر لب پیمانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامۀ رنگین

زمین و آسمانرا

واژگون ، مستانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

نه طاعت می پذیرفتم ،

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،

پاره پاره در کف زاهد نمایان ،

سبحۀ، صد دانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،

آواره و ، دیوانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ،

سراپای وجود بی وفا معشوق را ،

پروانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،

تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،

گردش این چرخ را

وارونه ، بی صبرانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم.

که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،

بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،

در این دنیای پر افسانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

چرا من جای او باشم .

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد،!

و گر نه من بجای او چو بودم ،

یکنفس کی عادلانه سازشی ،

با جاهل و فرزانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !

ادامه نوشته

بدون شرح!

ادامه نوشته