نقاب
توي صفحهِ ي غريب زندگي همه مون در نقش يك بازيگريم
با هميم تو بازيهاي روزگار از درون هم ولي بي خبريم
همه مون پشت نقاب صورتك هميشه از صبح تا شب قايم مي شيم
واسه پنهون كردن گريه هامون روي قلب و روحمون خط مي كشيم
بهتر به قلبامون دروغ نگيم زندگي هر طور كه باشه مي گذره
منو تو مسافريم تواين روزا مث خورشيد تو نگاه پنجره
توي پشت صحنه دنياي ما خوبي و بدي مي مونه يادگار
زندگي براي ما يه خاطره ست از تموم قصه هاي روزگار
............................................................
هی بازیگر گریه نکن ، ما هممون مثل همیم
صبحا که از خواب پا میشیم ، نقاب به صورت میزنیم
یکی معلم میشه و یکی میشه خونه به دوش
یکی ترانه ساز میشه ، یکی میشه غزل فروش
کهنه نقاب زندگی تا شب رو صورت های ماست
گریه های پشت نقاب مثل همیشه بی صداست
هر کسی هستی یه دفعه قد بکش از پشت نقاب
از رو نوشته حرف نزن رها شو از پیله ی خواب
نقش یک دریچه رو ، رو میله ی قفس بکش
برای یک بار که شده جای خودت نفس بکش
کاشکی میشد تو زندگی ما خودمون باشیم و بس
تنها برای یک نگاه حتی برای یک نفس
تا کی به جای خودمون نقاب ما حرف بزنه
تا کی سکوتو رج زدن نقش نمایش منه
هر کسی هستی یه دفعه قد بکش از پشت نقاب
از رو نوشته حرف نزن رها شو از پیله ی خواب
نقش یک دریچه رو ، رو میله ی قفس بکش
برای یک بار که شده جای خودت نفس بکش
میخوام همین ترانه رو رو صحنه فریاد بزنم
نقابمو پاره کنم جای خودم داد بزنم